هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
وجود ما و وجود چمن بدو زنده ست زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد
چراست خار سلحدار و ابر روی ترش ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد
چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یار ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد
934
میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد
هزار جان مقدس فدای آن جانی که او به مجلس ما امر اشربوا دارد
سوال کردم گل را که بر کی می خندی جواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد
هزار بار خزان کرد نوبهار تو را چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
پیاله ای به من آورد گل که باده خوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد
چه حاجتیست گلو باده خدایی را که ذره ذره همه نقل و می از او دارد
عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشست ز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد
به طور موسی بنگر که از شراب گزاف دهان ندارد و اشکم چهارسو دارد
به مستیان درختان نگر به فصل بهار شکوفه کرده که در شرب می غلو دارد
935
مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد
چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد
بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد
وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد
نه گوش تو سخن یار مهربان شنود نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد
نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد
گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد
چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد
خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد
936
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند
چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند
مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند
چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند
چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند
لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند
شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند
شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند
چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند
چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند
مرا بجز نظر تو نبود و نیست هنر عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند
جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند
گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند
برچسب:
نویسنده: khalejoon
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18